قصه دختر نارنج ترنج
پادشاهى بىبچه، نذر کرد که اگر خدا بهش یک پسر بدهد او هم هر سال یک حوض عسل و روغن به فقیر فقرا بدهد. خدا هم پسرى به او داد. پادشاه هر سال یک حوض از عسل و روغن پر مىکرد مردم هم مىآمدند و ظرفهایشان را پر مىکردند. بیست سال گذشت. سال بیست پادشاه مثل هر سال نذرش را ادا کرد. در این موقع پیرزنى آمد و به پسر پادشاه گفت: ‘من عسل و روغن مىخواهم.’ پسر گفت: ‘ننه جان! تمام شد.’ پیرزن گفت: ‘حالا که اینطور است الهى گیر دختر نارنج و ترنج بیفتی.’ پسر هم ندیده و نشناخته عاشق دختر نارنج و ترنج شده و به رسم آن زمان رفت توى اتاق هفت دربند (هفت اتاق که توى هم ساخته شده) و خو...


