تعطیلات تابستان
بارانم دختر زیبای من بعد از تعطیل شدن مدارس به دلیل دوری از معلمت خانم سلیمانی گریه کردی.و با معلمت صحبت کردم دوبار تلفنی باهاش صحبت کردی.و کم کم اروم شدی ولی تعطلات تابستون رو دوست نداشتی چون مدرسه رو نداشتی. کلاسهای تابستونه کلاس شطرنج و نقاشی و زبان میری.البته زبان که همیشه هست و توی تابستون هم قطع نشد.معلم شطرنجت رو خیلی دوست داری اقای هنری. هر از گاهی با برنامه بله با دوستت باران چت میکنی.و با گوشیت بازی میکنی و برنامه اشپزی نگاه میکنی به اشپزی علاقه زیادی داری حتی جم فود هم میبینی و هر از گاهی هم اشپزی میکنی و دسر درست میکنی. ورزش تکواندوت رو تا کمبربند ابی رفتی و حکمت هم گرفتی ولی بعدش چون برفین بزرگتر شد شرایط من عوض شد و...
یلدای 1402 شمال و مدرسه
یلدای 1402 چهارشنبه شب ساعت 7 هفت شب ما حرکت کردیم به سمت ویلا ی شمال در بابلسر به همراه پدر بزرگ و مادر بزرگم . وقتی رسیدیم ساعت 1 نیمه شب بود و ویلا خیلی خیلی سرد بود. با اینکه پدر بزرگم زودتر از ما رفته بود بخاری ها را روشن کرده بود ولی بازهم سرد بود. ما با خودمان بخاری برقی اورده بودیم و ان شب از ان هم استفاده کردیم. پدر بزرگم کرسی بزرگ و گرمی راه انداخته بود و همگی ما شب زیر کرسی خوابیدیم. صبح بعد از خوردن صبحانه ای که پدر بزرگم ترتیب داده بود به مرکز خرید ایران کتان رفتیم و همگی ما خرید کردیم سپس به خانه برگشتیم برای ناهار. ناهارمان جوجه کبابی بود که بابام درست کرده بود. بعد از خوردن ناهار من و مادر بزرگم چیز...
تولد 9 سالگی
سلام من باران هستم امروز مامانم به من اجازه داد خودم با کمک مامانم وبلاگم را اپ کنم. امسال تولد 9 سالگی ام را با دوستان مدرسه ام با تم هالووین در خانه مان گرفتیم. من هر سال با خانواده ام جشن هالووین وکریسمس میگیریم. به همین دلیل امسال دوست داشتم جشن هالووین و تولدم باهم باشد. وسایل های تولدم را از فروشگاهی که لوازم و تم های هالووین داشت خریدیم. انجا خیلی شلوغ و کمی ترسناک بود. من اولش از ترس فقط ایستاده بودم مامانم من را بغل کرد و گفت دخترم این ها عروسک هستند و دستم را گرفت و در فروشگاه وسایل مورد نیازمان را خریدیم. من تم جادوگری را انتخاب کردم. لباس و جارو و کلاه جادوگر را خریدم. ریسه های تولدم را خودمان از گوگل دانلود کردیم و د...
25 تیر
باران عزیزم دخترک مهربونم خانوم من مچکرم ازت که کمک حالم بودی توی این سه روز خواهرت برفین دندون دراورد همش دوست داشت بغل بشه منم دست تنها بودم کلی کمکم کردی وقت نمیکردی به بازی خودت برسی.دلم سوختیهو دیدم توی اتاق خودت تنها نشستی و حرف نمیزنی گفتم مامان چی شده گفتی حوصله م سر رفته کسی نیست با من بازی کنه منم برفین رو دادم به بابا و با شما اومدم فروشگاه بازی و بعدش فیلم دیدن.بماند که موفق نشدم فیلمو کامل با تو ببینم .امروز حسابی خسته شدی دلبرکم.ماه منیر من بی نهایت دوستت دارم.ایام تابستون که مدرسه ها تعطیل شد خیلی کمک حالم بودی.روزهای زوج کلاس تکواندو میری و کمربند سبزت هم گرفتی و یک روز در هفته هم کلاس زبان داری .دختر مهربون و دلسوزی هستی....
ولنتاین
بارانم عزیزم عشق مادر سلام اومدم تا از ولنتاینی که گذشت و ذوقش رو داشتی بگم ولنتاین امسال بابا برای شما و برفین عروسک و کیف شانسی خرید برای من هم پاستیل و شکلات.و شما خیلی غیر منتظره برای من و بابا و برفین خرید کردی از راه مدرسه که داشتی با مرمر جون برمیگشتی خونه رفتین بیرون و خرید کردین برای برفین شیشه نوتلای کوچولو که اندازه دو بند انگشت بود خریدی برای من گل سر برای بابا یه قلب پشمالوی قرمز.قربونت برم مادر از مهربونیت. چند روز پیش توی مدرسه بازارچه زده بودن از من پول گرفتی بری خرید کنی کلی ذوق داشتی وقتی برگشتی به من گفتی مامان چشماتو ببند چشمامو بستم بعد گفتی حالا باز کن وقتی باز کردم دیدم برای من شال بافت و گوشواره خریدی گفتم مامان...




