فندوق کوچولوی مامانفندوق کوچولوی مامان، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره

سارا و کوچولوش

بالاخره راحت خوابیدی

سلام دخترم بالاخره راحت خوابیدی اما نه روی تخت خودت روی تخت خواب ما. دو شب پیش خیلی گریه کردی.شکمت سیر بود پوشکت هم عوض کرده بودم شربت گرایپ میکسچر هم بهت دادم توی تخت هم تا میخوابوندمت بیدار میشدی تا اینکه خوابوندمت روی تخت خودمون و راحت خوابیدی تا 4 صبح .4 صبح بیدار شدی شیر خوردی و دوباره خوابیدی تا 10 صبح.بعدش فهمیدم که مشکل شما جات بود چون میخوای غلت بزنی و جات باید وسیع و پهن باشی. دیشب روی تخت خودمون خوابیدی و عاااالی خوابیدی.خیلی خوشحال شدم دخترم از اینکه با آرامش خوابیدی.توی این دو شب تو روی تخت ما میخوابیدی و من و بابا پایین میخوابیدی. از این به بعد هم روی تخت خودمون میخوابونمت عزیزم.تا بزرگتر بشی و دندونت دربیاد نمه نمه بز...
15 خرداد 1394

هفت ماهگیت مبارک عزیزم

سلام عزیزم امروز هفت ماهت تمام شد.هفت ماهگیت مبارک گلم دیشب از تجربیات مامانها استفاده کردم و برای اینکه راحت بخوابی همه کار کردم.ساعت ده شب بهت سوپ دادم که شکمت سیر باشه پستونکت هم که گذاشته بودم توی یخچال گذاشتم توی دهنت و دیدم که راحت خوابیدی.حدس زدم که باید واسه دندونات باشه. دیروز خیلی بیقراری کردی و بیشتر همش بغل بودی و نمیتونستی بخوابی.خیلی ناراحت بودم خیلی دلم میسوخت.کاش زودتر دندونات در بیاد دخترم.خیلی ناراحتم از اینکه داری اذیت میشی.دیشب رو خدا رو شکر بد نخوابیدی.نسبت به شبهای دیگه ت خیلی بهتر خوابیدی عزیزم. فعلا پستونک و دندونیتو میزارم تو یخچال و بهت میدم تا آروم بشی. گرمایی هم هستی.گوشاتو میکشی صورتتو میمالی موها...
12 خرداد 1394

بدون عنوان

سلام دخترکم چطوری عزیز مامان الان نزدیک دو هفته هست که شما توی اتاقت میخوابی و من هم پایین تختت میخوابم . خیلی بهتر شدی نسبت به روزهای اولت. روزهای اول که توی تخت خوابیدی میترسیدی و احساس امنیت نمیکردی.اما الان خیلی بهتر شدی.دیشب گفتم اگر خوب خوابیدی دیگه بیام توی اتاق خواب خودمون بخوابم. اولش پایین تختت گفتم میخوابم که اگه خوب خوابیدی اسباب کشی کنم به اتاق خودمون. خوابیدی و یک ساعت بعدش با جیغ بیدار شدی.اولین بار بود اینجور شدی من خواب بودم و از جیغ تو وحشت کردم.سریع بلند شدم و تو رو بغل کردم محکم چسبوندمت به خودم و بوست کردم و بهت گفتم نترس مامانی من هستم.همینجور تا چند لحظه بغض کردی و ترسیده بودی دلم ریش شد.دست و پامو یهویی گم کردم....
11 خرداد 1394

بدون عنوان

  بزرگترین اکتشاف برای من این بود که فهمیدم فرزندم مهمانی در خانه ام هست و روزی از کنارم می رود.   روزها با سرعت عجیبی میگذرد و او به زودی از من جدا میشود...   به خودم گفتم: کدام مهمتر است؟ نظم خانه یا اینکه فرزندم به خوبی از من یاد کند؟    کدام مهمتر است.خانه یا اخلاق و روحیه و حسن تربیت فرزندم؟   چون دانستم که او مهمان خانه من است.    این باعث شد اولویتم را تغییر دهم،    بعد از این مهمترین چیز نزد من آرامش خاطر من و اوست....   شروع کردم به پیاده کردن نقشه ام، و طبعا مجموعه کمی از قوانین مهم را انتخاب کردم و خود را ملزم به اجرای آنها دانستم و مابقی چیزها را...
5 خرداد 1394

دکتر رفتن

سلام دخترم یادت هست گفتم شکمت یبس شده؟ دیروز دیگه شده بود روز چهارم.زنگ زدم به باباجون که ببینم اگر وقتشو داره بریم دکتر.بابا دندون پزشکی بود با اینکه دندونش درد میکرد نه نگفت و گفت زنگ بزن نوبت بگیر.زنگ زدم مطب دکتر و واسه ساعت 7 شب نوبت داد. منم نیم ساعت وقت داشتم توی این نیم ساعت شما رو آماده کردم داشتم خودم آماده میشدم که بابا از در اومد تو گفت سارا جان هنوز آماده نشدی ساعت هفت شدااا. منم سریع آماده شدم و رفتیم.مطب دکتر شلوغ بود وقتی رفتیم گرم بود و شما گرمت شده بود و کلافه شدی و من مجبور شدم بغلت کنم و راه برم. هر کس از در مطب میومد تو چشمش به تو بود. کلا توی چشم بودی. دیگه تو مطب حوصله ت سر رفته بود و شروع کردی به آوا...
3 خرداد 1394

تعطیلات و مسافرت شمال

سلام عزیزم خوبی حسابی توی تعطیلات بهت خوش گذشتاااا گفته بودم قراره توی تعطیلات بریم مسافرت خوش گذرونی. چهارشنبه 23 اردیبهشت ساعت 9:30 دقیقه حرکت کردیم به سمت شمال.مقصدمون شاندرمن بود.ویلای عمو امیر اینا دوست بابا محسن. توی ماشین شما خواب بودی.هوای اونجا عاااالی بود سرد و بارونی و ما مجبور شدیم بخاری ها رو روشن کنیم کلا شما اینجور آب و هوایی رو دوست داری مثل خودمی. وقتی رسیدیم شاندرمن همگی از خستگی خوابیدیم.صبح که بیدار شدیم بعد از خوردن صبحانه رفتیم آبشار.و بعد رفتیم تالش سورتمه سواری.خیلی خوش گذشت.اما شما نتونستی سوار سورتمه بشی و نمیگذاشتن.شما دادیم دست عمو امیر اینا و باباجون رفتیم سورتمه سواری.خیلی خوش گذشت . هوا سرد...
28 ارديبهشت 1394