فندوق کوچولوی مامانفندوق کوچولوی مامان، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره

سارا و کوچولوش

بدون عنوان

1393/7/9 7:42
نویسنده : مامان سارا
275 بازدید
اشتراک گذاری

فندق جونم سلام. صبحت قشنگ پاییزیت بخیر عزیزم

اول همه بگم که امروز 7 ماهت تموم شد عزییییییییییییزم هورااااااا

دوم خودمو وزن کردم که 2 کیلو وزن کم کردم.

دیروز باباجون داروهامون رو گرفت آمپول هم داشتم که کسی جز عمه مژده نبود که بزنه. اول زنگ زدم خونه عمه مژده اینا که خونه نبود. که بعدش زنگ زدم خونه مامان جون اینا که عمه اونجا و خودش گوشی رو برداشت.

من:الو سلام .خوبین؟شما اونجایین خونه نبودین؟

عمه: سلام آره.

من: راستش من وقتی از دکتر برگشتم از دکتر پرسیدم که کی باید آمپول بزنم و گفت با فاصله 12 الی 24 ساعت بزنم.

عمه: آخ آخ راست میگی داروهات

من: میخواستم بگم واستون زحمتی نیست آمپولمو بزنین.

عمه: نه پاشو بیا اینجا کسی نیست من هستم و مامان جون.حامد (شوهر عمه) با بچه ها رفتن فوتبال

من:ممنون چشم.محسن توی محل هست داره داروهامو میگیره بیاد میام.اتفاقا محسن هم میخواد بره فوتباال.

عمه: خب  خوبه پس پاشو بیا .

من:باوشه.مرسی  .میبینمتون

عمه: بای

بعد از صحبت من و عمه بابا اومذ و لباسهای ورزشیش رو برداشت و ما رو رسوند خونه مامان جون اینا و خودش رفت فوتبال که به بقیه ملحق بشه.

عمه داروهامو دید و توضیح میداد که هر کدومش واسه چی هست.آخه عمه جون ماما هست.

بعدش ساعت 8:30 دیشب اولین آمپول بتامتازون رو زدم.که 6 تا آمپول هست و 2 بار باید بزنم.یعنی 3 تا آمپول رو بریزم توی یه سرنگ یک دفعه بزنم و بعدیش رو دوباره 3 تا توی یک سرنگ که امروز باید بزنم. و بازم عمه جون زحمتشو میکشه.

بعد پدر هم طبقه سوم داشتن شام درست میکردن. یه کوچولو هم با عمه با تبلتش بازی میکردیم. تا اینکه سریال آسمان همیشه ابری نیست شروع شد و من دیگه سریال دیدم و بعد عمه یه کم دیگه بازی کرد و اومد سریال رو ببینه که من واسش داشتم توضیح میدادم موضوع سریال رو.

پدر اومدن پایین واسه شام و بعد عمو حامد اومد و بعدش هم باباجون.

همه دور هم نشستیم شام خوردیم.البته من نون و پنیر و گوجه خوردم.چون ظهر برنج خورده بودم و باید رعایت میکردم.حتی نون هم چون باید سنگگ میخوردم باباجون سنگگ داغ کرد واسم.پدر بنده خدا نمیدونست رفته بودن نون بربری داغ خرید بودن جلوم چشمک میزد اما نتمیتونستم بخورم.شام هم پلو با گوشت اردک بود و کوکو سیب زمینی.

خواستم یه کم از کوکو بخورم باباجون نذاشت و گفت عزیزم تحمل کن بعدش که دید که هوس کرده بودم گفت میخوای نصفش رو بزارم گفتم نه رعایت میکنم.

بعد شام هم دور هم نشستیمو صحبت مختصر و بعد خداحافظی کردیم و با عمه مژده اینا راهی خونه شدیم.

آخه با عمه جون اینا همسایه ایم.

 

 

پسندها (1)

نظرات (4)

مامان حديث
9 مهر 93 17:19
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام من اومدم با كلي مطالب جديد شعر و قصه و عكساي خوب خوب منتظرما!!!!!!!!!!!!!
زهرا
9 مهر 93 19:47
7 ماهگی نی نی خوشگل توی دل مامانیش مبارک باشه
مامان سارا
پاسخ
مرسی گلم
مامان سمانه
9 مهر 93 20:54
سلام عزیزم چ رژیم سختی عیب نداره یکم دیگه تحمل کن تموم میشه دسته عمه مژده هم درد نکنه
مامان سارا
پاسخ
مرسی عزیزم.آره باید رعایت کنم تا آزمایش ادرامو بدم
مامان مهدیسl
12 مهر 93 11:56
سلام سارا جان من با افتخار شما رو لینک کردم مواظب خودت و نی نی گولوتون باشین
مامان سارا
پاسخ
مرسی عزیزم.چشم