بدون عنوان
سلام فندق کوچولوی مامان صبح قشنگ پاییزیت بخیر.
این روزا سرم حسابی شلوغه. گفته بودم عزیز جون و آقا جون دارن میان. الان 5 روزه که خونمون هستن.
این روزا کمتر استراحت میکردم.دوست نداشتم عزیز جون و آقا جون که هستن همش تو استراحت باشم.
شبی که عزیز اینا اومدن فرداش رفتیم بازار موبایل بابا جون که موبایل و تبلت قیمت میکرد و آقا جون هم میخواست موبایل بخره و واسه آقا جون هم دنبال گوشی بودیم.
بابا محسن واسه شما تبلت خریدمارک lenovo(مبارکت باشه گلم) منم دارم برنامه هایی که به دردت شما میخوره واست روش نصب میکنم مثل زبان،الفبا،و چیزای دیگه که پیدا کنم. واسه آقا جون هم گوشی گرفتیم.این هم عکس تبلتت عزیزم
و بعدش اومدیم خونه بعد از ظهر رفتیم لاله زار واسه فندق خانوم لوستر و چراغ خواب بخریم که بسته بود.
فرداش رفتیم پارک ساعی خوب بود و خوش گذشت.من و شما توی اون هوای پاییزی لذت میبردیم ولی چون تا اون پایین رفته بودیم وقتی خواستم بیام بالا وااااااااای که چقدر سخت بود.ولی با کمک بابایی و آقا جون اومدیم بالا.
روز بعد رفتیم لاله زار که دیگه تعطیلی نبود و لوستر و چراغ خوابتون رو خریدیم و امروز قراره که بیارن.
دیروز بعد از ناهار رفتیم امامزاده صالح واااااااااای که چقدر شلوغ بود به قول عزیز مثل امام رضا بود.جای پارک پیدا نمیشد.
به خاطر همین عزیز و آقا جون پیاده شدن رفتن زیارت.من و بابایی نشستیم توی ماشین.ولی هوا فوق العاده بود کنار رودخونه ایستاده بودیم.هوای خنک پاییزی و صدای آب خیییییییلییییییییییی عالی بود.
من موقع نماز که شد نذر امامزاده صالح کردم که عمه جون باردار بشه
امروز دیگه تعطیلی بابامحسن تموم شد و رفت سر کار و من 6:30 صبح که بیدار شدم دیگه نخوابیدم صبحونه هم هنوز نخوردم فقط انار نوش جان کردیم با هم.
عزیز و آقا جون هم توی سالن خوابیدن.
همین این هم از این چند روز.
و شما هم چنان توی شکم مامان وول میخوری حتی ایستاده


بدون عنوان 



