فندوق کوچولوی مامانفندوق کوچولوی مامان، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره

سارا و کوچولوش

خرید

سلام عزیزم شبت بخیر. خوبی گلم؟میدونم که خوبی. امروز من و بابا محسن رفتیم بازار گل اول رفتیم واسه شما استیکر خریدیم واسه در اتاق و کمدت استیکر کیتی خریدیم.واسه در اتاق خواب خودمون استیکر عشقولانه واسه خودمون خریدیم.بعدش رفتیم اونجایی که همش مجسمه های آب نما داشت و واسه اتاقت آب نما خریدیم. خیلی ذوق کردم فراووووووووون. بعد من کاکتوس میخواستم رفتیم 3 تا هم کاکتوس واسه خودم خریدم.دیگه خستم شده بود به بابایی گفتم بریم دیگه خستم شد .دیگه همش آب میخوردم. وقتی اومدیم خونه به کاکتوس ها آب دادم.بابایی هم استیکر اتاقت رو باز کرد که بچسبونه منم رفتیم کمکش و باهم چسبوندیم و بعد استیکر اتاق خواب خودمونو زدیم. کار استیکر چسبونی که تموم شد رف...
14 شهريور 1393

آزمایش خون

سلام عزیزم من و بابایی امروز رفتیم آزمایش خون.شبش سر شب شام خوردم و دیگه چیزی نخوردم چون باید ناشتا میرفتیم واسه آزمایش.خیلی گرسنم بود و دیگه داشتم غش میکردم. دستم سوراخ سوراخ شد دیگه آخرین باری که میخواستن خون بگیرن گفتم فکر کنم دیگه رگی نباشه واسه خون گرفتن خانومه خندید و گفت دیگه جایی نمونده که ما سوراخش نکرده باشیم آره ؟ منم گفتم آره اولش با سر سوزن بزرگ 3تا خون گرفت بعدش باید یک ساعت به یک ساعت دوباره خون میدادم. تا 12:15 که دیگه آخریش بود. فقط داشتم غش میکردم.بابایی نمیدونست که چند مرحله خون میگیرن فکر کرده بود یک مرحله ست اومده بود موز،گلابی،کیک برداشت گذاشت توی کیفم که بعدش بخورم ضغف نکنم.گفتم نمیخواد گفت نه ضعف میکنی....
13 شهريور 1393

خدایا...

نمیدونم چرا یهوو دلم گرفت. رفتم چند تا وبلاگ دیدم که اشکام جاری شد. دوستایی که میخوان باردار بشن اما.... خیلی دلم سوخت همینجور گریه م گرفت. خدایا تو را به حق جد کوچولویی که توی راه دارم همه کسایی که میخوان باردار بشن کمکشون باردار بشن تو را به حق آبروی زهرا قسمت میدم خدا جون. خدا جون التماست میکنم. کوچولوی عزیزم بیا دعا کنیم با هم .تو هم دعا کن عشقم.
12 شهريور 1393

سونوگرافی

امروز رفتم سونوگرافی وقتی داشتم سونو میشدم به دکتر گفتم میشه تعیین جنسیت هم بشم گفت آره.گفتم چون دیگه توی 27 هفته رفتم دیگه قطعیه . اما دکترش خنگول بود میگفت به احتمال زیاد دختره بازم قطعی نگفت. دو دفعه قبل رفته بودم گفتن دختری این دفعه واسه قطعی بودنش پرسیدم اما بازم احتمال داد.الان دوباره زنگ زدم سونوگرافی واسه چهارشنبه دیگه که دکتر خودم باشه دکتر شفیعی. نه که دختر یا پسر بودنت برام مهم باشه ها نه اصلا. فقط چون سیسمونی دخترونه گرفتم میخواستم دوباره مطمئن بشم که دختری. البته همه میگن دختری به خاطر وضعیتم. دو تا سونوی قبلی هم میگفتن دختری. فقط این دفعه که زنگ زدم واسه سونو نوبت بگیرم گفتم واسه تعیین جنسیت. گفت قبلش باید چیز شیرین بخ...
12 شهريور 1393

بدون عنوان

کوچولوی عزیزم این روزا فقط من و تو هستیم توی خونه.بابا محسن که سر کاره.من هستمو تو. راستی دیشب که خوابیده بودیم من و بابا محسن سر دو تا اسم به توافق رسیدیم. یکی آمه تیس و یکی دیگه هم باران. قبلش بابایی هر چی اسم میگفت من میگفتم نه چون دوست نداشتم هر اسمی هم من میگفتم بابایی دوست نداشت. تا اینکه دیشب این دو تا اسم رو انتخاب کردیم. فکر کنم اواخر آبان ماه به دنیا بیای عزیزم .دو روز پیش که رفتم دکتر .بهم گفت باید سزارین بشم.و سزارین 10 روز جلوتر از زایمان طبیعی هست. روز شماری میکنم برای به دنیا اومدنت.بابا محسن سرشو میزاره روی شکمم باهات حرف میزنه بوست میکنه .بهت میگه پرنسس بابا. یه چیز جالب مثل بابا محسن رقاصیااااا. چند وقت پیشتر...
11 شهريور 1393

بچه خوب

  من صبح زود پا می شم دست و رو م رو می شویم به مامان و بابا جون سلام و علیک می کنم پاکیزه ام مثل گل خوب و ملوس و تپل به به چقدر قشنگم می گویم و می خندم به به چقدر قشنگم می گویم و می خندم ...
11 شهريور 1393

26 هفته و 4 روز

سلام عزیز مامان. امروز 10 شهریور هست و شما 26 هفته و 4 روز داری.و رفتی توی 7 ماه. دیروز با بابا محسن رفتیم دکتر وای که چقدر شلوغ بود. دکتر وقتی منو دید جا خورد بهم گفت چقدر ورم کردی. خودم فکر میکردم ورم در حد طبیعی هست. ولی همه چیز دیگه خوب ضربان قلبتو چک کرد و معاینه های دیگه که خدا رو شکر خوب بودن. بعدش ازمایش خون،سونوگرافی،و مجدد داروهای قبل رو تکرار کرد. و الان زنگ زدم واسه سونوگرافی چهارشنبه ساعت 9:30 صبح بین مریض برم داخل. بابا محسن که نمیتونه بیاد سر کار هست فکر کنم با مامان مریم برم. وقتی تکونهاتو حس میکنم نمیدونی چه ذوقی میکنم. خیلی دوست دارم عزیزم.   ...
10 شهريور 1393

26هفتگی

امروز 26 هفته ت تموم شد عزیزم. و 9 شهریور ایشالله میری توی 7 ماه. شکمم خیلی بزرگ شده و صورتمم هم ورم کرده.دیدنی شدمااااا .از خودم عکس گرفتم که وقتی بزرگ شدی ببینی مامانی چه شکلی بوده. از وقتی برگشتم تهران بابا محسن دست میزاره روی شکمم و باهات صحبت میکنه قربون صدقت میره.صدات میزنه پرنسس بابا. دیروز من و بابا محسن سر دو تا اسم به توافق رسیدیم اسم پائیز و آمه تیس این دو تا اسمو هر دومون دوست داریم. امروز قراره با بابایی بریم برای خرید لوازم بهداشتیت . فدات بشم نمیدونی که چقدر خوشحالم عشقم. من و بابا خیلی خوشحالیم. ...
6 شهريور 1393