بدون عنوان
سلام عزیزم این روزها احساس میکنم اینقدر بزرگ شدی که توی شکمم دیگه جات نیست.انگاری که دست و پات داره از شکمم میزنه بیرون. شبها موقع خوابیدن وقتی میخوام بلند شم که بشینم و روی دنده دیگه بخوابم انگاری وزنه بهم آویزونه و لگنم درد میگیره. سرما خوردگیم که همچنان هست و همچنان شلغم،لیمو شیرین،خرمالو،شیر،و سوپ میخورم و ادامه داره. دیشب پدر و مامان مریم اینا اینجا بودن(مامان و بابای بابا محسن) بنده خدا پدر مامان مریم بهش گفته بود سارا سرما خورده اومده کلی میوه خریده بود و واسمون آورده بود . قبلش هم به باباجون زنگ زده بودم گفته میوه بخر مامان مریم اینا امشب میان خونمون باباجون هم میوه خریده بود.تا یکی دو ماهی فکر کنم از خرید میوه راحتیم.چون...


