سارا و کوچولوش

سارا و کوچولوش

یادداشتهای مامان سارا واسه کوچولوش

سلام من سارا هستم

و امروز که این وبلاگ رو برای کوچولوی عزیزم که توی راهه ساختم کوچولوی من 11هفته داره تا به الان.

وبعد از یک سال و نیم از زندگی مشترک من و همسرم خدا این هدیه رو به ما داده.

نی نی ما هنوز معلوم نیست دختر هست یا پسر.

امروز این وبلاگ رو واسش ساختم تا از روزهایی که توی شکم مامانش هست و بعد ها و خاطراتش رو اینجا واسش ثبت کنم

دوستان جواب کامنت ها رو توی همین وبلاگ پایین کامنتهاتون میدم.

___________________________

نوشته شده در بهار 93

نوشته شده در سه شنبه 6 شهريور 1396ساعت 12:12 توسط مامان سارا
امروز صبح که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم ببرمت مهد پیش خاله نفیسه.خیلی سریع خواستم زودتر صبحانه ت رو بدم که دیر نشه صبحانه درخواست شیر و کیک داده بوده منتها شیر نداشتیم خواستم واست شیر با بیسکوییت بیارم.کلی اشک ریختی که نه من الا و بلا باید کیک بخورم خلاصه با کلی حرف راضی شدی که نون سوخاری با کره و عسل بخوری.وقتی خوردی رفتیم مهد بعد از مهد گفتی نریم خونه.با هم رفتیم قنادی کیک خریدیم تو راه برگشت گفتی شمع میخوام که گفتم بیا بریم خونه شمع تو خونه هست.یهو مرمر جون رو دیدیم که با ماشین بود از من خواستی بری پیش مرمرجون رفتی سوار ماشین شدی یه چند دقیقه ای پیش مرمرجون بودی و بعد خواستم بغلت کنم بیارمت پایین گریه کردی و دوباره با صحبت و وعده کیک و شمع و این چیزا شما رو آوردم خونه.این هم از امروز.الان کنار من روی تخت خوابیدی که شب بریم رستوران تولد فرهنگ،فربد،آرمان.کلا عاشق تولد و کیک تولد و شمع تولد فوت کردنی.
نوشته شده در شنبه 11 شهريور 1396ساعت 16:23 توسط مامان سارا |
بریم سراغ عکسهای تولد ژوبین





نوشته شده در شنبه 11 شهريور 1396ساعت 16:14 توسط مامان سارا |

عکسهای بعد از تولد ژوبین (خونه خودمون)
 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 10 شهريور 1396ساعت 2:56 توسط مامان سارا |


امروز 9 شهریور 96
دختر قشنگم امشب تولد ژوبین عمه جون بود از دیشب گیر داده بودی که کادوی تولد ژوبین رو بازش کنی بابا واست شهر پارچه ای خرید که امشب بهت بده.هر سال که تولد ژوبین هست من و بابا واسه شما هم کادو میخریم.مرمر جون هم میخره.زهرا و آرش هم میخریدن که امشب نگرفته بودن.ولی خب اشکالی نداره نفسم.آخه تولد ژوبین بود.مامان مریم یا همون مرمرجون واست تخته سیاه پایه دار خرید.یک طرفش تخته سیاست یک طرفش وایت برد.تم تولد ژوبین مک کوئین بود.و گیفت تولدش هم ماشین های شخصیت های کارتونی بود.موقع بریدن کیک و فوت کردن شمع کلا همش کنار ژوبین بودی و دست میزدی کلی خوشحال بودی.کلا تولد و کیک تولد و فوت کردن شمع تولد رو دوست داری.شام تولد هم فقط لازانیا خوردی و دلستر و بعدش هم کیک خوردی.کلا امشب بهت خوش گذشت.خوشحالم دختر قشنگم از اینکه بهت خوش گذشت و خوشحال بودی.امشب وقتی از تولد اومدیم خونه با اسباب بازیهای جدیدت بازی کردی،خسته شدی خوابیدی.عکسهای بعد از تولد رو پست بعدی میزارم.و عکسهای تولد رو یک روز دیگه

نوشته شده در جمعه 10 شهريور 1396ساعت 2:51 توسط مامان سارا |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


عکسهای سفر شمال مرداد 96

 

 

نوشته شده در دوشنبه 6 شهريور 1396ساعت 11:56 توسط مامان سارا |

سلام دخترم امروز تصمیم گرفتم که عکسهات رو بزارم گرچه با تاخیره ببخشید عزیزم.اینقدر درگیر درس و خونه زندگی هستم که وقت نکردم

خب بریم سراغ عکسها

این عکسها واسه عید 96 بودن که شمال بودیم

 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه 6 شهريور 1396ساعت 11:43 توسط مامان سارا |

سلام دختر خوشکلم

امروز اولین روزی بود که مهد رو تجربه کردی.خیلی دوست داشتی و بهت کلی خوش گذشت.البته 3 روز پیش قصد داشتم ببرمت که تهران به علت آلودگی هوا تمام مهدکودک ها و مدارس ابتدایی تعطیل بود

امروز صبح که از خواب بیدار شدم میخواستم سریع آماده بشیم و ببرمت مهد.من بیشتر از تو ذوق داشتم.من صبحونه نون تست خوردم با کره مربا ولی شما اصل هیچی نخوردی.من بعد از صبحانه لباسهات رو عوض کردم و خودم هم اماده شدمو با هم رفتیم مهد.من شما رو برای خانه اسباب بازی ثبت نام کردم چوم هنوز سنت برای مهد کودک کوچیک بود و مورد دیگه اینکه شما تا حالا ازمن دور نبودی و به من وابسته ای .اونجا با اسباب بازیها بازی کردی البته تنها بودی چوم بچه ها سر کلاس بودن.

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 22 دی 1395ساعت 14:40 توسط مامان سارا |

نیمو : لیمو

اوتی :اوکی

بلشید : ببخشید

ترا : چرا

ددست شد : درست شد

حلاب شد : خراب شد

ادامه مطلب

نوشته شده در 19 دی 1395ساعت 11:08 توسط مامان سارا |

16 مهر 95

تاتار:عدد 4

منی:مهدی

هشت :عدد8

بلوشی : بشوری

 

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 15 دی 1395ساعت 0:30 توسط مامان سارا |

سلام عزیزم

امروز دیدم بعد از سه روز به خاطر سرما از خونه بیرون نرفتی به خاطر همین دیدم هوا بارونی و عالی بود به بابا زنگ زدم که از سر کار میاد نزدیک خونه شد زنگ بزنه اماده بشیم و بریم خیابون گردی نزدیک غروب که شد دیدم بابا زنگ زد که من تا یک ربع دیگه میرسم منم زود شما رو اماده کردم موهاتو بستم و لباس گرم تنت کردم و بعدش خودم اماده شدم و منتظر بابا شدیم بابا زنگ زد و گفت بیاین بیرون من دم در  هستم.

هواخیلی خوب بود بارونی و سرد از اون هواهایی که من دوست دارم.شما هم نشستی روی صندلیت و خیلی خانوم بیرون رو تماشا کردی طبق معمول.بابا یک جا ایستاد برای عابر بانک کار داشت شما هم میخواستی همراه بابا پیاده بشی که بابا بغلت کرد و بابا رفتی کار بابا که تموم شد دیدم گریه کنان برگشتی از بابا پرسیدم چی شد گفت خرس دیده تو این مغازه خرس میخواد .و جالب اینجاست که اکثر عروسکهات خرس هستن.علاقه شدیدی به خرس داری.

بابا گفت بریم واست بخرم من گفتم نه بابا یک عالمه خرس داره بابا گفت حالا بچه خرس دیده بزار بگیرم همینجور تو فکر خرس بودی که از جلو پارک رد شدیم چشمت خورد به سرسره و گریه کردی که میخوای سوار سرسره بشی هر چی باهات صحبت مکردیم که نمیشه الان سرسرها خیس شدن نی نیها هم تو پارک نبودن اما مرغ شما یه پا داشت تصمیم گرفتیم به جای خرس واست سرسره بخریم.رفتیم یه مغازه ای که همه چی داره و بیشتر اسباب بازیهات رو از اونجا میخریم.البته اسباب بازیهای فکری رو از اوای باران میخریم.خلاصه رفتیم اونجا و واست 160 تومن ناقابل بابا واست سرسره خرید به قول خودت لولوس.یعنی سرسره

بعد سوار ماشین شدیم و اومدیم خونه و بابا واست سرهم کرد و کلیییی بازی کردی خیلی سرسرتو دوست داری.مبارکت باشه عزیزم

نوشته شده در يکشنبه 5 دی 1395ساعت 20:39 توسط مامان سارا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد

0.057382822036743